X
تبلیغات
♥ تـنـهــ ـــا تریـــ ــن تنهــ ــــا ♥
♥ تـنـهــ ـــا تریـــ ــن تنهــ ــــا ♥

متن های کوتاه و شعر

دوستت دارم، نه واسه اينكه تنهام

دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه هستي باهام

دوستت دارم، نه واسه اينكه بي قرارم

دوستت دارم، چون تو گفتي، هيچ وقت نميكني خارم

دوستت دارم، نه واسه اينكه دربه درم

دوستت دارم، چون تو گفتي، ميگيري بال و پرم

دوستت دارم، نه واسه اينكه دل تنگم

دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه باهات يكرنگم

دوستت دارم، نه واسه اينكه دورم

دوستت دارم، چون تو گفتي، واست يه هم زبونم

دوستت دارم، نه واسه اينكه هستي تو رويام

دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة آرزوهام

دوستت دارم، نه واسه ادامة حياتم

دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة نجاتم

دوستت دارم، نه واسه يه روز و دو روز

دوستت دارم، واسه هميشه، واسه هر روز

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/03/09ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط سیما| |

سلام به همه دوستای خوبم

سال ۱۳۹۱ هم داره به اتمام میرسه.

امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشین و سال جدید رو بهتر از امسال

شروع کنین.

عیدتون مبارک 

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/29ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط سیما| |

این روزهــا که نیستی  ؛

مهم نيستــــ زياد

فقط بايد ياد بگيرم

بدون تو روي پاهايم بايستم

به همين زودي . . .

بايد ياد بگيرم

بدون تو بخندم

بدون تو نفس بكشم

" سخت است اما مي شود

در نقش يك عاقل روم . . ."

بايد ياد بگيرم

دلتنگي هايم را لا به لاي شعرهايم پنهان كنم

تا صدايش آزارت ندهد

زماني آدم بودم

اما حالا كوه شده ام

ببين جانم ؛ ما ديگر از خير رسيدن گذشتيم . . .؛

رفتنت

آنقدرها هم كه فكر مي كني فاجعه نيست ها ،

فقط

من

مثل بيدهاي مجنون

ايستاده مي ميرم . . .

همين ؛

نوشته شده در یکشنبه 1391/12/27ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط سیما| |

 
نوشته شده در چهارشنبه 1391/07/19ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط سیما| |

زبانم را مهر سکوت و خاموشی بسته

چشمهای دیگر حتی خودمم را هم نمی تواند ببیند

نمی دانم راه می روم یا بی راهه

اما همین برایم بس است که قدمهایم هنوز رمقی دارند

چقدر سرد و تاریک است

چقدر بی روح

زندگی واقعا چیست و از ما چه می خواهد

جوابی برای این سوال هنوز نیافته ام؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/07/19ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط سیما| |

چون می گذرد غمی نیست !!

قصه ی آن دختر نابینا را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

از تمام دنیا تنفر داشت ؛


و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر بتوانم دنیا را برای یک لحظه ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر ، آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش را :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

 ***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی  »

نوشته شده در پنجشنبه 1391/06/23ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط سیما| |

فاصله ی تابش خود را بر دیگران تنظیم کن ...

خداوند خورشید را در جایی نهاده که گرم کند ولی نسوزاند!

در زندگیت به کسی اعتــــماد کن ،

که به او ایمــــان داری نه احســاس . . .

من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم !

و تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی !

 

 

نوشته شده در جمعه 1391/04/16ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط سیما| |

نشسته بود روی زمین و داشت تیکه هایی رو از روی زمین

جمع می کرد بهش گفتم:

کمک نمی خوای گفت : نه،گفتم: خسته میشی بذار کمکت

کنم دیگه........

گفت : نه خودم جمع می کنم. گفتم :حالا تیکه ها چی

هست؟ بد جوری شکسته شده معلوم نیست چیه؟؟؟

نگاه معنی داری کرد و گفت: قلبم این تیکه های قلب منه

که شکسته خودم باید جمعش

کنم بعدش گفت: می دونی چیه رفیق؟

آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستند وقتی

می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری تو

دستشون نگرفته میندازنش زمین و میشکوننش میخوام

تیکه هاشو بسپارم به دست صاحب اصلیش اون دلداری

خوب بلده میخوام بدم بهش،بلکه این قلب شکسته خوب

بشه آخه میدونی اون خودش گفته که قلب های شکسته

رو دوست داره،تیکه های شکسته ی قلب را جمع کرد و

یواش یواش ازم دور شد. و من توی این فکر چرا ما آدما دل

داری بلد نیستیم موندم دلم می خواست بهش بگم خوب

چرا دلت رو میسپاری دست هرکسی؟

انگار فهمید توی دلم چی گفتم و گفت:دلم رو به دست هر

کسی نسپردم اون برای من

هرکسی نبوداینارو گفت و رفت سمت دریا

سهم تنهاییهاش دریایی بود که رازدارش بود.......

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط سیما| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ